تبلیغات
.:: رســـــواى دل ::. - شعرهای من!

(1)

آه هر شب دل تمنا می کند
قصه ی غم بر تو افشا می کند

از کسی گویم سخن با سوز دل
رنج من دیده ست و حاشا می کند

چون سخن با کس ندارد با رُخَش
صد پیام عشق ایما می کند

درد من داند ولی او با جفا
با دلِ سنگش تماشا می کند

بی وفا پیمان شکن ابرو کمان
باز هم امروز و فردا می کند

دور شو ای دل ز دلبر ور نه یار
صورت دل نقش رسوا می کند

چشم من با گریه هر شب در غمش
ساعتی اظهار دریا می کند

کی رود از خاطرم آن دم که او
بی هوا لبخند زیبا می کند

شرح دل بگذار خامُش ای علی
خامُشی صد نامه انشا می کند


***

(2)

به پا عمری دلم زنجیر دارد
ز غم بس نکته ها تقریر دارد

خدایا وارهان این قلب شیدا
که غربت خاک دامن گیر دارد

اسیر دام آن گیسو کمندم
که بر صیدش بسی تدبیر دارد

چو تابت نیست منگر روی خوبان
دل و جانت همه درگیر دارد

ندای عشق سلطان دو عالم
فضای گوش جان تطهیر دارد

ز زندان یوسف مصرم در آمد
دلا خواب خوشت تعبیر دارد

"سحر بلبل حکایت با صبا کرد"
که گل پرپر شدن تقدیر دارد

معطر کلک مشکین تو حافظ
مسیحا وش دمش تاثیر دارد

علی بس کن شکایت از نگارت
تو دل دادی کسی تقصیر دارد؟


***
(3)


چو آهو بر من مسکین گذر کرد
مرا دید و رخ از من برحذر کرد
 
مرا امشب رمق در جان نماندست
کجا پروانه این شب را سحر کرد

بهار آمد فغان در گل وفا نیست
چرا این بلبل رسوا خطر کرد

به من گویی تحمل کن خدا را
که دلبر زیر عالم را زبر کرد

دلم با آن پری میلی نبودش
فریب چشم جادویش اثر کرد

دریغا از منی آشفته حالی
که عمر بی بها صرف نظر کرد

به زندان رفتن یوسف چه سودی
زلیخا عالم و آدم خبر کرد

لبش چون وا کُند آن یاس زیبا
تو گویی جلوه ای چون شاخ تر کرد

پیام عاشقان کی با کلامست
علی هم اشک خونین نامه بر کرد


***
(4)

از درون نالیده ام نای دمی فریاد نیست
خسته ام دیگر خدایا طاقت بیداد نیست

من چرا در بیستون با تیشه بر یادت زدم
بر دل سنگت نشان از تیشه ی فرهاد نیست

تا سحر صد جان دهد شمعی که یارش در بلاست
چون که از خاکستر پروانه هیچش یاد نیست

هر کسی در دام زلف بی وفایان رفته است
تا قیامت خاطرش از بی وفایی شاد نیست

شاپرک کم پر بزن نیلوفری پژمرده ام
کز چمن سهمم به جز اندوه مادرزاد نیست

دل بریدی ای علی اندر خزان بی کسی
از بهار عمر جز کاهی به دست باد نیست


***
(5) 

تا چه بازی کند این چرخ و چه حاصل باشد
زندگی جام عسل گاه هلاهل باشد

از من ای شمع شنو درد دل پروانه
آتش هجر نگارست که قاتل باشد

همچو آن موج ز بی مهری تو عاقبتم 
خودکشی کردن دائم لب ساحل باشد

آن چنان رفته ای و برده ای از یاد مرا
باور بودنت ای یار چه مشکل باشد

عمق چشمان سیاهت به ندایی می گفت
هر دلی وصل بخواهد دل غافل باشد