گاهی دوس دارم یکی رو به روم بشینه و منم شروع کنم به تمام کارهایی که توی زندگیم کردم اعتراف کنم!
اما خب نمیشه، به جاش نوشتن یه کم آدم رو آروم میکنه!
یه ساحل میخوام که بشینم روی ماسه هاش تمام دردامو بنویسم و آخرش یه موج بیاد و همرو با خودش ببره،
من اسم این ساحل رو میذارم تنهایی و موج هاش هم تویی!
ولی این ساحل مدت هاست ساکت و آرومه و تو انزوای خودش داره فراموش میشه.
فقط به خاطر این دریا، به خاطر این دریایی بی رحمی که بینمونه.
من گرفتار زمینم، ولی تو سر به هوا و آزاد.
موجِ نازنینِ من!
همه ترسم از اینه که عمر خودت رو پای این صخره های سخت تلف کنی،
این ساحل عمریه در انتظارته، پس بیا و مرهمی بر دردهاش باش...