وصیت می کنم پس از مرگ برایم سنگ قبر نگذارند. سینه ی من کجا طاقت سنگینی این سنگِ سردِ سختِ زمخت را دارد؟!
میخواهم زیر این خاکِ خسته دمی بیاسایم، میخواهم پس از مرگ، زندگی خویشتن را آغاز کنم.
بگذارید این روزگار بی مروت دلش خوش باشد به جان کندن منِ بیچاره، خفته در خاکِ پستِ غربت.
آه! قصه ی گذشته های خوبِ من، خوابِ شیرینِ کوتهِ سحری بود که فرهاد شیرینش را در آغوش گرفت.
زان پس زندگی تکرار است و تکرار. تکرار یک رویایِ شیرینِ ابدی در برزخ بیداری.
کنون دوران رنج است و این محنت سرا مهمان سرایی است بس شگرف که لحظه ای از مهمانانش دریغ نکرده است. 
لب های بی رمقِ بسته، دلشوره های ممتد پاییزی، نگاه های ناامید به آبی بی رنگِ پلید، صورت های کبود سیلی خورده از سرمای سخت زمستان، دریچه های کوچک کور و کر، عاشقان یک لاقبای شوق در سر و در این میان همه تن، منِ خاک بر سر. همان نغمه ی ناجور، همان دشنام پست آفرینش ماث. 
این منم! پنچه در پنچه ی این دلشوره ی آشنا که آه از اعماق جان بی رمقم برآورده. سردرگم در این بازی که دل بدان فرا می خواند و عقل از آن وحشیانه می رمد. اسمش را گذاشته ام شکنجه ی نوین. مشق های هر شب عشق، بلندپروازی های بی حاصل دل بود. خودش خوب می داند. خودم خوب می دانم!
آه! خدایا از غم این نامهربانان داغ ها در سینه دارم. به این مردمان بگو آخر مرا به سنگ قبر چه حاجت است؟! بگذارید دود از کفنم برآید!