از آسمانِ نیل گون این شهر بیزارم. آسمانی بی رنگ، منجمد با چهره ای پریش که سکوتش خبر از رنجی پنهان شده در اعماق جانش می دهد. آسمانی که گاه تاب این همه غصه را نمی آورد، نعره می زند و گناه می بارد. از انگشت های اتهامی که شهرِ به سویش نشانه رفته رنجور است و آرام آرام در انتهای موهوم افق با گام هایی خاکستری رنگ، ناامیدانه محو می گردد. به چه دلگرمم؟! به درخشش سرد این خورشیدِ بی فروغ در حاشیه ی عبور ممتدِ این ابرهای بی قرار. ابرهایی که چونان من بی هدف، آشفته و سرگردانند. ابرهای مضحکی که کودکانه در پی پنهان کردن چهره ی شوم آسمان اند در پس خویش. 
عاصی ام از آسمانِ آلوده ی این شهر. دلخوش به ستارگانش بودم. اما ستاره را درخششِ امید باید، رازی در عمقِ نگاه باید، لبخندی از سر مهر باید. من چگونه این لکه های ننگ فتاده بر چادر سیاهِ شب را ستاره بنامم؟ بیزارم از این ستاره های سربی رنگ، این قندیل های عبوسِ نفرت انگیز.
آه! آسمان راز دل خویش را نمی داند. او دچارِ دردِ بی نهایت است. از بی نهایت ها می نالم، من همان آسمانم. همان سقف ساده ی بسیار نقش گنبد مینای وجود. اما ز بختِ بد، ماهِ روزگارم نیست. ماهم را دور انداخته ام! ماهی که تنها یک روی خویشتن را نمایان کند، ماهِ من نیست. در پی صداقتی صمیمانه ام. چشمه ی گوارایش را در قلبِ تو یافته ام. می خواهم زینتِ آسمانم باشی. ماهِ من شو و روشنی ات را از مهر جاویدانِ من بگیر. مهتابِ مهربانیت را بر جانِ خسته ام بتاب تا رمقی بیاید این نیمه جان برای دوباره زیستن، دوباره خواستن، دوباره برخاستن. 
هرگز خاموشی نخواهی یافت، هرگز! اگر پرغرورترین ماهِ آسمانِ من باشی، ماهِ من!