1- امروز در حوالی دروازه شیراز به مطب متخصص ارتوپدی مراجعه کردم. منشی گفت: ویزیت شما میفته برای دو ماه بعد از عید! خواستم بگم وعده سر خرمن میدی به منی که به فردای این دنیا نه اعتقادی دارم و نه اعتماد! خلاصه سرمو انداختم پایین اومدم بیرون. از خیابون که رد میشدم چهار چشمی حواسم به ماشینا بود، حتی به بالا سرم هم توجه میکردم که خدایی نکرده یه هواپیمایی،موشکی، چیزی بم نزنه! خلاصه سلامتی گرانبهاترین نعمت خداست! :)

2- دو گروه دمار از روزگار من درآوردن: اونایی که دوست داشتنشون آسون بود و اونایی که دوست نداشتنشون سخت.

3- اصولاً معتقدم که مقدار شعور بعضی زنان با سطح تحصیلاتیشون رابطه ی معکوسی داره. هر چه بالاتر، خالی پر اِفاده تر! بارها بهم اثبات شده!

4- امروز که از بی حوصلگی بیرون اومدم، گوشیمو روشن کردم. یه مسیج اومد! ظاهراً یکی از دوستان بهم ابراز محبت کرده:
"رفاقت رو از افسار یاد بگیر که هیچ وقت از خر جدا نمیشه، افسارتم خر!"
همین یک قلم رو کم داشتم. منم جوابشو دادم: "امیدوارم خرِ خوبی باشم :)"

5- روزهایی که سحرخیزم، حس بهتری نسبت به زندگی دارم. جریان و جنب و جوش زندگی رو بیش تر احساس می کنم.