1- اعتراف می کنم  ساعت 8 صبح امتحان فیزیک پیش دانشگاهی از مبحث صوت داشتم! اصلاً حال امتحان دادن رو نداشتم. خلاصه رفتم سرجلسه و بچه ها هم دائم حرف میزدن (تقلب دیگه!!!) و منم نمی تونستم تمرکز کنم. به استاد فیزیک گفتم این بچه ها رو ساکت می کنی یا من امتحان نمیدم! دیدم فایده نداره، همون جا برگه رو بریدم، انداختم سطل آشغال. رفتم بیرون واسه صبحانه پنیر و نون سنگگ گرفتم و ساعت ده برگشتم دبیرستان!

2- اعتراف می کنم امتحان شیمی از مبحث استوکیومتری داشتیم. استاد هم سوالا رو تستی داده بود! سر جلسه چند تا از بچه ها جواب سوالا رو ازم خواستن که منم به حساب رفاقت بهشون دادم و پس از اندکی جواب سوالا یک کلاغ، چهل کلاغ شد! فردا مدیر مدرسه در حالی که برگه های امتحان دستش بود، اومد کلاسمون و ضمن معرفی بنده به عنوان عامل فساد کلاس، همون جا برگه ها رو پاره کرد. همه بیست شده بودن!!! از اون به بعد هیچ وقت امتحان تستی گرفته نشد.

3- اعتراف می کنم کلاس های دین و زندگی رو می پیچوندم و میرفتم با دبیر پرورشی شطرنج بازی می کردم. لامصب یه شطرنج باز حرفه ای بود. همیشه منو می برد. 

4- اعتراف می کنم زمستون بود و هوا بسی سرد!  وقتی رفتم دبیرستان، دیدم در سالن بسته است. کلاس ما هم پنجره اش رو به حیاط باز میشد. منم به کمی کلنجار رفتن پنجره رو باز کردم و با کلی زحمت رفتم تو کلاس.  ده دقیقه بعد مدیر مدرسه تشریف آوردن و در سالن رو باز کردن. بعدش اومد در کلاس ما رو باز کرد. وقتی دید من تو کلاس نشستم، مث این که گودزیلا دیده باشه، از تعجب دهنش نیم باز شد و چشاش از حدقه زد بیرون!خلاصه اونم نامردی نکرد، تو دفتر انضباطی اسمم رو نوشت و به مدت یک هفته سر صف از من به عنوان گربه یاد می کرد!