یه روزایی هست که دوس دارم همه چی رو بذارم کنار، این وبلاگ رو، کل فضای مجازی رو، این زندگیِ تکراری رو، خودم رو، افکارم رو، حتی خدام رو...
نمی دونم، امروز هم از اون روزهاست یا نه!
یه وقتایی سعی می کنم جریان فکری خودم رو متوقف کنم و توی یک خلا ذهنی، دور از هجومش، آروم بگیرم!  
یه موقع هایی آدمایی از کنارم عبور می کنن که دوس دارم سریع از ذهنم ردشون کنم، بدون هیچ احساسی، بدون هیچ آهی، حسرتی، خنده ای... . 
تو مث یا تابلوی زیبایی که روی دیوار ذهنم نصب کردم و یه صندلی راحتی هم رو به روش گذاشتم. 
شبانه روز روی این صندلی، انگشت به دهان، با حیرت نگات می کنم.
میگم عجب تابلوی بی نظیری، عجب شاهکاری.
اما در عین زیبایی خیلی غم انگیزی، خیلی. 
مثل یک خنجرِ کند در پهلویی. خیلی آروم به بدن فرو میره و آدم از دردش ثانیه به ثانیه می میره.
مثل تقویم کهنه روی میز می مونی که هر برگه ات انبوه حسرت هاست، انبوهِ کاش ها، انبوه دردها.
اینجوری نمیشه زنده موند که زندگی کرد،
باید این تابلو رو از دیوار بردارم و بذارم اون گوشه ی ذهنم که خاک بخوره،
باید خودم رو از این مرداب نجات بدم، باید زنده بمونم...