1- امروز 3-4 ساعتی رو بیمارستان بودم. یکی دست و پاش شکسته بود، یکی کسپول اکسیژن بش وصل بود، یکی میرفت که آنژیوگرافی کنه، یکی هم چنان در اتاق MRI منتظر بود، یکی فلج بود و با ویلچر می بردنش! خلاصه اینا رو که دیدم به عمق زیبایی زندگی خودم پی بردم. یادمه وقتی از غذای خونه خوشم نمیومد و بهونه می گرفتم مامانم میگفت بخور که بعضی ها به نون شب هم محتاجن! نمی دونم این تفکر درسته یا نه! اما می دونم قناعت تنها گنج بی پایان دنیاست.
 
2- آره، میشه خدا رو حس کرد. اما خیلی فرق داره که خدا رو تو لحظه های ساده ی زندگیت حس کنی یا تو لحظه های آخر! 

3- امروز فهمیدم آدمای این قصه ساده میان و بی صدا میرن، فقط توئی که موندنی هستی. 

4- ببین تو همیشه هستی، این منم که از تو دورم! من که پای اومدن ندارم، پس تو نزدیک تر بیا ! 

5- حبل وریدم! از اینجا تا آسمونت یک گام بیش تر نیست. اما گامی به اندازه ی بی نهایت...


معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید