نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام
آه از این یوسف که من در پیرهن گم کرده ام

یه حس خاص تو ذهنمه، یه صبح، یه مکان خاص. این حس با حرص و ولع زیاد داره تمام افکارم رو میخوره، میخواد بگه من اون آرامش گمشده ی تو هستم. اما نمی دونه انسان سیری ناپذیر رو هیچ چیز راضی نمی کنه. می خوام خودم رو، وضعیتم رو و بودنم رو توی این دایره ی هستی پیدا کنم ولی یه دستی، یک سد محکمی نمیذاره. آره، من درون خودم گم شدم.

چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک
خویش را در نقش پای خویشتن گم کرده ام

چون نفس از مدعای جستجو آگه نی ام
اینقدر دانم که چیزی هست و من گم کرده ام

من نمی دونم اون من کیه. مسافر حقیقت ام اما مقصدی ندارم چون حقیقتی ندارم. گمشده ام منه اما نمی دونم اون من وقتی تو باشی، هنوز هم منه؟  تنها چیزی که می دونم اینه که چیزی رو گم کردم اما نمی دونم اون چیه و همین من رو دیوونه می کنه و از منیت ها بیزار.

گر عدم حایل نباشد زندگی موهوم نیست
عالمی را در خیال آن دهن گم کرده ام

وقتی یه چیزی همیشه باشه، حضورش درک نمیشه، به فراموشی سپرده میشه و اسیر دست عادت میشه. مثل بودن خدا، مثل حس دوس داشتن، مثل گذر عمر و ... . از خودم تعجب می کنم! از این همه دلبستگی به دنیا و آدماش خسته ام. از آدم های اطرافم می ترسم، آدمایی که مثل عکس می مونند و هر چی بیش تر بهشون نزدیک میشی، هر چی بیش تر روشون زوم می کنی، زشت تر و بی کیفیت تر میشن. 

شوخی پرواز من رنگ بهار ناز کیست
چون پر طاووس خود را در چمن گم کرده ام

 خدایا چهار فصلت همه تکراری شده. میشه کمتر رنگ دنیا رو عوض کنی؟ من همون پر رنگارنگ طاووسم که از این همه تلالو دنیا خسته شدم. میشه کمتر رنگ دنیا رو عوض کنی؟ اصلاً میشه رنگ این دل رو عوض کنی؟ به رنگ خودت در بیار. یه رنگی که هر چقدر هم نگاش کنم، چشمام خسته نشه. 



من تشنه ی مقداری آرامشم...


پ.ن اول: ابیات از "بیدل دهلوی" هست با اجرای "حسام الدین سراج" در آلبوم "باغ ارغوان". هر وقت این آهنگ رو گوش میدم دوس دارم باهاش گریه کنم. محتوای شعر فوق العاده است. درباره هر بیت چیزی که تو ذهنم بود رو نوشتم! شاید کمی مبهم باشه.

پ.ن دوم: دلم میخواد این وبلاگ رو موقتاً ببندم و من هم عجیب به ساز دلم می رقصم!