بالاخره رسیدم خوابگاه. بعد از حدود بیست و سه چهار روز کلید در رو چرخوندم و وارد اتاقم شدم. همه چیز عادی به نظر می رسید، فقط چند تا ظرف کثیف گوشه ی اتاق بود که ظاهراً بچه ها قبل از رفتن تنبلی به خرج داده و نشسته بودن. بعد از چند دقیقه صدای روشن شدن یخچال توجه منو به خودش جلب کرد. در یخچال رو باز کردم! همه چی کپک زده بود. پنیر، شیر، سیب، کیوی، گوجه و هر چی که فکرشو بکنید! از همین جا به همت والای قارچ های محترم در عرصه تجزیه و تحلیل انواع مواد تبریک عرض می کنم! به تنها چیزی که کار نداشتن تخم مرغ بوده که جای شکرش باقیه، نه این که نخواسته باشن، یعنی نتونستن به تخم مرغ آسیبی بزنن! 
خلاصه بوی کپک اتاق رو ورداشت و منم در یخچال رو بستم. در این لحظه یه گربه از گوشه ی اتاق با مهارت تمام پرید روی صندلی، بعد روی شوفاژ و بعد از پنجره اتاق بیرون رفت. این هم اتاقی های لعنتی پنجره اتاق رو کاملا نبسته بودن و این چند هفته گربه ی محترم تو اتاق در حال تردد بوده و اتاق رو به گند کشونده! رفتم پنجره رو بستم. نزدیکای غروب بود و دلم تنگ شد. به همین خاطر رفتم بیرون. 
چهار ساعتی بیرون بودم و وقتی برگشتم اتاق، دیدم گربه ی مزبور داره خودش رو به شیشه می کوبه تا پنجره رو باز کنه. منم اهمیتی ندادم. گربه هم خسته شد و رفت. بعد از 2-3 ساعت دوباره برگشت و شروع به کوبیدن خودش به پنجره و در واقع گل لگد کردن کرد. دید نمی تونه پنجره رو باز کنه، نشست دم پنجره و چند دقیقه ای رو با سوز دل نوای میو میو نواخت. این رفتار رو از گربه ها قبلاً دیده بودم. شک نداشتم یه چیزی رو توی اتاق جاگذاشته. با خودم گفتم شاید بچه هاش توی اتاق باشه ولی یه روزه که هیچ صدایی تو اتاق نیست، پس نه این نمی تونه باشه. خلاصه اون روز هم گذشت. 
ولی گربه دست بردار نبود! فردا هم اومد دم پنجره، این دفعه پنجره باز بود! پاشو که خواست بذاره تو، منو دید و فرار کرد. دو سه باز این اتفاق رخ داد. بعد از دو روز دیدم یه صدای ضعیف از تو اتاق میاد. از گوشه ی اتاق! رفتم نگاه کردم دیدم به به! چهار تا بچه گربه دو-سه روزه روی زیر پتوی هم اتاقیم نشسته و هم دیگه رو در آغوش گرفتن! فک کنم از فرط گرسنگی شروع به سر و صدا کردن و احتمالاً قبلش هم چون خیلی کوچیک بودن نمی تونستن سر و صدا کنن. خلاصه گفتم پنجره رو باز بذارم که مامانشون بیاد و ببرتشون! ولی نه، اتاق رو دوباره به گند می کشید.
یه لحظه یاد تنه عملی و جسد افتادم و به این نتیجه رسیدم گذاشتن این گربه های کوچولو توی بالکن چندش آورتر از دست زدن به جسد نیست! به همین خاطر چهارتاشون (اول فک می کردم سه تان! ولی الان دیدم دو تا مشکی، یه دونه خاکستری-سفید و اون یکی خاکستری-حنایی هست) رو گذاشتم توی بالکن. دیدم هوا هم سرده یه پتو انداختم روشون(دلم به حالشون سوخت) و هنوز هم منتظرم مامانشون بیاد، چون همش دارن میو میو می کنن. :دی  الانم زنگ زدم هم اتاقیم که حتما یه پتوی از خونشون ورداره بیاره. البته نمی دونم پتوی خودم هم کثیف هست یا نه! ولی زیاد بهش فک نمی کنم، یعنی ندونم بهتره :دی

این عکس گربه های داخل اتاق، زیر پتوی هم اتاقی نگون بختمان:


این هم عکس گربه ها توی بالکن. یه پتو مسافرتی هم داشتم انداختم روشون! هوای بیرون سرده. اون گربه حنایی هم دقت کنید رفته زیر پتو:


خلاصه گربه های خیلی نازین. این مامانشون چرا نمیاد پس، می ترسم بمیرن :(