1- حکایت آن مرد را شنیده ای که از غم بزرگی که در دل داشت شکایت می کرد. او را نزد طبیب مشهور شهر بردند. طبیب چاره ای اندیشید و گفت به میدان شهر برو، آن جا دلقکی است که آنقدر تو را می خنداند که غمت را از یاد می بری. مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم.

2- بی احساس ترین آدم های امروز، با احساس ترین آدم های دیروزند.

3-  آرامشم در این روزها مدیون همان "انتظاریست" که دیگر از "هیچکس" ندارم!

4- حافظ! ما ز یاران چشم یاری نداشتیم که هیچ، منتظر دشمنیشون هم بودیم! حالا شکایت کجا بریم؟

5- من هم چای درست کردم ولی از بخت بد خدا هنوز با ابی داره چای می نوشه.

6- هنوز نمی دونم خدا خیلی بزرگه یا ما خیلی کوچیک آفریده شدیم؟

7- به قول چاوشی: من خود سیزدهم کز همه عالم به درم...

8- عید امسال هم هیچ حرفی واسه گفتن نداشت، جز این که تو دیگه هیچ وقت برنمی گردی.

9- همینجوری بی خودی، محض رضای خدا آدم سرخوشی ام! حداقل از دلخوش بودن به چیزی که "نیست" و فکر می کنی "هست" که بهتره. نیست؟

10-  وقتی که در "انتظار" نشستم، شعورم قهر کرد و پا شد رفت! و این شد که من الان آدم بی شعوری ام.