امروز داشتم دلم رو میدیدم
دلی که موقعی تو سینه ام جا نمیشد
موقعی که یه دریا بود
ساکت و پر غرور
ولی حالا مریض شده
لاغرِ لاغر شده
دلی که می خواست 
پله پله
تا ملاقات تو بیاد
خسته ی ِ خسته است
دار مث شمع 
آب میشه 
اون هم جلوی چشمام
نمی دونی چقد سخته
امشب داشت تو سینه ام می لرزید
یه کم خاک دورش ریختم
تا کمی آروم بگیره.
ولی باور کن دیگه کم آوردم
وقتی که دلتنگ میشه
وقتی که بهونه ی تو رو میگیره
نمی تونم آرومش کنم
دیگه اون دلِ سابق نیست
این دل دیگه دلِ من نیست
نه به فکرمه و نه غم خوارم
این دل دلِ توئه
که اشتباهی 
تو سینه ی من جا گذاشتن
من می دونم یه روزی
یکی از همین شب ها
از درد غربت می میره.
گناهش گردن خودته.


پ.ن: سزای دلی که هیچ وقت به نبودنت عادت نکنه همینه. احساس می کنم دلتنگی از جنس مردنه. خیلی دلم تنگه امشب، خیلی بیش تر از خیلی های همیشه دلم تنگه امشب  :(