می خوام به گذشته ببرمتون. اون موقع که فقط خدا بود. نه آدمی بود، نه فرشته ای و نه جهانی. خدا مظهر تمام و کمال بود، نهایت همه ی زیبایی ها رو داشت و می تونست تا ابدیت به خودش افتخار کنه، واسه خودش ناز کنه و به خودش دل بده. به عبارتی خدا هم عاشق بود و هم معشوق. اما خسته کننده بود! خدا می خواست شناخته بشه و نیاز داشت خودش رو نشون بده. به عبارتی پری رو تاب مستوری ندارد! کل اوج و منزلت معشوق در چشمان عاشق نهفته است. خدا دید فرشته ها از روی غریزه اون رو میپرستن و این واسش خوشایند نبود. این بود که آدم رو آفرید و به اون اختیار داد. آدم وقتی زیبایی های خدا رو شناخت به سمتش حرکت کرد و خدا از این که موجودی رو آفریده که با اختیار و نه از روی اجبار اون رو تسبیح می کنه لذت برد. سخت ترین چیز واسه خدا اینه که دوسش نداشته باشیم. تمام گناهان ما رو می بخشه و فقط انتظار داره که ما دوسش داشته باشیم. خلاصه می خواستم بگم اگه کسی رو تو زندگیتون دوس دارید و میخواید نابودش کنید کافیه دیگه دوسش نداشته باشید. این بزرگ ترین عذاب ممکن واسشه.


بگذریم. یادمه چند سال قبل یه فیلم دیدم که تا دو هفته منو از زندگی زده کرد. (اسم فیلم بماند!) چند ماه پیش فیلم Indecent Proposal (پیشنهاد بی شرمانه) رو دیدم که خیلی جالب بود. این دیالوگ به نوعی شروع داستان اصلی فیلم بود. "دیوید" و "دیانا" زن و شوهرن و "جان" هم یه میلیونر:

دیوید: چیزای زیادی رو با پول نمیشه خرید.
جان: نه اینطور نیست.
دیانا: یه مثال من میزنم.
جان: مثلاً؟
دیانا: تو نمی تونی مردم رو بخری.
جان: خیلی ساده است دیانا. من هر روز مردم رو می خرم.
دیانا: اوه! توی تجارت ممکنه اما وقتی پای احساسات در میون باشه نه!
جان: چی داری میگی؟ یعنی نمیشه عشق رو خرید؟
دیانا: بله، کاملاً درسته.
جان: اینطوره؟ دیوید تو چی فک می کنی؟
دیوید: من با دیانا موافقم.
جان: که اینطور... پس بیا تست کنیم. من به تو یک میلیون دلار میدم که یه شب با زنت بخوابم.


عجب پیشنهاد بی شرمانه ای! برداشت آزادش با خودتون! 


پ.ن 1: احساس می کنم از بچگی تا الان این کابوس رو دیدم. من توی یه اتاقم. اتاقی که وقتی به دیوار تهش دست میزنی مثل ریل حرکت می کنه. یه حسی از درون میگه یه چیزی اون ته قایم کردن، یه چیز با ارزش. یه کم که این دیوار رو هل میدی اتفاقات عجیبی میفته. می بینی یدفعه درای اتاق قفل میشه، اگه یه خورده بیش تر اصرار کنی و بری جلو یه صدا از ته اتاق میگه داری اشتباه می کنی نرو جلو. از بچگی تا الان نمی دونم چند نفر به خاطر کنجکاویشون توی این کابوس من مردن. دیشب خودمم داشتم می مردم تو این اتاق، ولی شانس آوردم! خو دوس دارم بدونم چی ته این اتاق هست :(

پ.ن 2: وقتی دلگیری، حتی اگه یه کلمه زیادی از اونی که میخوای هم بشنوی حالت بد میشه.
پ.ن 3: منو اینجوری نگاه نکنید! یه زمانی [که یادم نمیاد] خوش ترین آدم روی زمین بودم. الان افتادم به این بدبختی. 
پ.ن 4: به قول سایه "سزا خود همین است مر بی بری را" ...
پ.ن 5: میخوام روی بعضی از رفتارهام و کارهام فک کنم و عوضشون کنم. تنها مشکل اینه که شاید اون چیزی که بشم به دل خودمم نباشه! نمی دونم کار درستیه یا نه!
پ.ن 6: تجربه نشون داده همه اونایی که به بدبختی دیگران می خندن خودشون به یه بدبختی میفتن که اون سرش ناپیداست! 
پ.ن 7: وقتی که تواضع به خرج میدی هر خری که از راه میرسه فک می کنه به یه دیوار کوتاه رسیده، جفتک میزنه و خرابت می کنه.