جمله ی آخرُ با غرور بهم بهم گفتُ اضافه کرد:

«- خودم خواستم دخترام رو بفرستم هنگ کنگ! نمی خواستم اونا هم رو قایق بمیرن! سه ساله که رفتن هنگ کنگ! یه سال قبل واسه دیدنم اومده بودن این جا!... نمی دونین چه قدر خوشگل شده بودن! لباسای قشنگ تنشون بود و کفشایی که این هوا پاشنه داشتن! نمی دونم چجوری با اون کفشا راه می رفتن! بهم گفتن کارشون خیلی خسته کننده س چون تو شب کار می کنن! راستی کارِ شبونه چه جور کاریه؟»

«- نمی دونم... شاید تو یه کارخونه مشغولن!»

«- کارخونه دیگه چیه؟»

«- جایی که توش چیزایی مث ماشین میسازن!»

«- نه! کارشون ساختن ماشین نیست... می دونم ماشین چیه... کارشون بهتره... بهم گفتن کارشون اینه که اسبابِ خوشیِ مردم رو فراهم کنن! درست نمی دونم... شما می دونین چه کاریه؟»


دیگه پارو نمی زد و نگران نگاهم می کرد.
با دروغ جوابش رو دادم:

«- نه... خبر ندارم!»

از کتاب جنس ضعیف / اوریانا فالاچی / ترجمه یغما گلرویی / صفحه 108


وقتی که می خواستم شروع به خوندن این کتاب کنم، اصلاً فک نمی کردم اینقد زیبا نوشته شده باشه! این کتاب در سال 1967 نوشته شده و موضوع کلی اون گزارشی از وضعیت زنان جهانه و واقعاً اوریانا فالاچی از پس این کار براومده و  گزارشش خوندنیه. شاید اطلاعات اون قدیمی باشه، اما هنوز هم جالب و تاثیرگذاره و دیدِ آدم رو نسبت به شرایط اجتماعی کشورهای دیگه باز می کنه. دیگه از چی بگم؟ آها راستی من کج فکر نیستم آ...! ولی خوب چی میشه گفت درباره این گفتگوی بالا...؟