تبلیغات
.:: رســـــواى دل ::. - مطالب بهمن 1391


به شانه ام زدی
تا تنهاییم را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف از شانه های آدم برفی...؟!

گروس عبدالمالکیان
__________________________________

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه‌‌ ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود

قیصر امین پور
__________________________________


احساس شهری بین راهی در من است
من در میانه ام ایستاده ام
میان آمدن
و رفتنت...

 علیرضا روشن
__________________________________

از رفتن تو
یک سال
و  از عمر من
سال هاست
که می گذرد.
اکنون
جوانی هزار ساله ام.

رسوای دل
__________________________________


مانند مجسمه داوود
که از هر سو نگاهش می‌کنی
شاهکار است
هر طور نگاه می‌کنم
تهران غم‌انگیز است.‏

برای سنگ‌ها - سارا محمدی اردهالی
__________________________________

در این گوشه از جهان
من از عقل جن نیز
فرسنگ‌ها دورم...

عباس صفاری


وقتی آدم حرفاش زیاد میشه، دیگه هیچ کدوم یادش نمیاد. 
کم کم باید از یه جایی شروع کنی تا بتونی سر رشته ی این کلاف سردرگم ذهنت رو بگیری و حرفاتو بزنی.
خیلی سخته، ننوشتن خیلی سخته و از تو ننوشتن سخت تر! این مردم به هر کی که نبض نداشته باشه میگن مرده!  اما واقعاً مردن به اینا نیست. مرده منم که دیگه دستم به نوشتن نمیره، مرده منم که از تمام شادی های زودگذر دنیا بیزار شدم، مرده منم که دلتنگی هام هیچ پایانی نداره. اصلاً مردن واسم دیگه عادت شده، یه عادتی مث دوست داشتن تو. اما زیاد خوشحال نباش، یه روزی میرسه که دیگه نمی تونم این عادت رو تکرار کنم، اون روز چه نبض داشته باشم و چه نداشته باشم، مرده به حساب میام. بگذریم... آخه مرده که حرف نمیزنه!
پنج شنبه هفته ی قبل رفته بودم قبرستون. پدر یکی از دوستام بعد از شنیدن خبر مرگ رفیقش، ایست قلبی کرده بود! [همون قضیه مهار قلب به وسیله واگ لعنتی!] وقتی که خودِ دوستم داشت ماجرا رو واسم تعریف میکرد یه لحظه بغض کردم. نزدیک بود همون جا اشک بریزم :|  خدا رحمتش کنه.  
آها! خواستم بگم اون آخرای قبرستون یه تراژدی عظیم رخ داده بود! باد و بارون یا همون گذر زمان هیچی از سنگا باقی نذاشته بود، همه سفید شده بودن، مثل گچ، بدون هیچ نوشته ای! انگار که اینا اصلاً از قبل هم وجود نداشتند. شک ندارم ما هم فوقش صد سال بعد از مرگمون به این سرنوشت دچار میشیم :(
[الان صدام زدن و رفتم طبقه پایین!]
بله! مامانم میگه پاشو با این خواهرت برو تهران، کار داره! منم هر چی دلیل و عذر و بهونه آوردم قبول نکردن! آخه دلیل منطقی تر از این که "من دلم نمیخواد برم"؟ :((  تازه بلیط هم واسم گرفتن! الان باید برم وسایلمو جمع کنم :| یعنی دو روز هم میخوای توی انزوای شخصی خودت دست و پا بزنی، اینا نمیذارن! بابام هم تو حیاطه و به شوخی میگه بیا ببینم می تونی منو از زمین بلند کنی. منم سریع رفتم جلو و تا بلندش کردم دیدم دادش دراومده که منو بذار زمین :)) دوس داشتم بابام رو پرت کنم اونور دیوار، فک کنم خیلی حال میده البته اگه زورشو داشتم :دی
 به هر حال دیگه باید برم. تو هم یادت باشه گاهی هرگز نیومدن بهتر از دیر اومدنه :(
همتون رو دوس دارم.
فعلاً خدا نگهدار.



کلاه خوودم را برمیدارم،

کلاه خودم را میگذارم؛

کلاه خوودت را بر میداری،

کلاه خودت را میگذاری؛

جنگ تمام میشود!

[روح الامین امینی]

__________________________________

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد

به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد


شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد


چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

[حافظ شیرازی]

__________________________________

تمام شعرهایم بی مخاطب است،

این روزها آنقدر سر مخاطبان شلوغ است

که بی مخاطب بودن

حس بهتری دارد!

[نادیا قربانی]


خُب چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنید؟!

والا چی بگم، این وبلاگ هم مخاطب خاص خودش رو در نهایت تاسف از دست داد!

الان یه دیالوگ از فیلم ماتریکس داره تو مخم رژه میره، حالا بعداً میگم، اینورِ آب یا اونورِ آب.

و اما یکی از بزرگ ترین تجربه هایی که تو این ماجرا کسب کردم، این بود که:

"آدم ها وقتی ازت دور میشن که دارن به کسی دیگه ای نزدیک میشن"

و السلام علی من اتبع الهدی.



آن لحظه که از نیاز انسان
دارد نه کم از هوای حیوان
یک دانه ی گندم طلایی
از تشت طلا گرانبهاتر
در حادثه های ناگهانی
سالم ز مریض مبتلاتر
آسوده مباش که بی نیازی
یک آن دگر پر از نیازی
آن جا که تو فرعون زمانی 
در تیرس باد خزانی

____________________________

من در روزگاری تیره زندگی می کنم.
در روزگاری که سخن گفتنِ ساده، نشان بی خردی است
و پیشانی بی چین، نشان بی تفاوتی.
آری، آن که می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است.

"برتولت برشت - شاعر آلمانی" 
____________________________

فصل عوض می‌شود
جای آلو را
خرمالو می‌گیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی!

"علیرضا روشن"
____________________________

چنین است طبیعت زن:
دوستت ندارد تا دوستش داری
و چون دوستش نداری دوستت دارد. 

"میگوئل بوفلر"
____________________________


تا حالا توجه نکرده بودم که گوگوش هم قیافه اش به دل میشینه، هم صداش!
این آهنگ رو این روزا خیلی گوش میدم. دانلود کنید و لذت ببرید!

خدایا خدایا
کویرم کویرم
بگو ابر بباره
میخوام
جون بگیرم...


____________________________
در فکر، در فکر، در فکر تو بودم
که یکی حلقه به در زد، یکی حلقه به در زد
گفتم، گفتم صنما، قبله نما
بلکه تو باشی، تو باشی، تو باشی، تو باشی
تویی حبیب من یار
تویی طبیب من یار
خیر نبینی که من می‌سوزم...

____________________________


لحظه ای می رسد كه آدم از همه چیز دست می كشد، چون عاقلانه ترین كار همین است!

از کتاب "مالون می میرد" نوشته ی "ساموئل بكت"
____________________________

مردم اونایی رو که دوست دارن اذیت میکنن. همه جای دنیا همینه...

نقش "جان کافی" در فیلم "مسیر سبز"
____________________________
بزرگترین حقیقت دنیا، تنهائی ست...!

"گابریل گارسیا مارکز"
____________________________

انسان ممکن است با یک نفر بیست سال زندگی کند
و آن شخص برایش یک غریبه باشد،
می تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند 
و تا آخر عمر فراموشش نکند.

از کتاب "اگر خورشید بمیرد" نوشته ی "اوریانا فالاچی"


پست های مرتبط:


در جنون لذتی است که عاقلان از درک آن عاجزند.
مجنون چون در اعماقِ زیباییِ لیلی غوطه ور شد،
دگران همه در شگفت ماندند،
دیوانه اش پنداشتند،
از خویشتن راندند، 
مجنونِ قصه اش کردند!
آری؛
رسم آن دوران دل سپردن بود،
لیک مجنون سر سپردن آموخت.

[از خودم!]

____________________________

من از  چشمان تو ،

         چیزی نمی خواهم!

                             بجز،

                                  گاهی،

                                           نگاهی،

                                                   اشتباهی....!

____________________________

 "دوستت دارم"

تکیه کلام تو بود،

من،

بی جهت به آن تکیه کرده بودم!

____________________________


گور پدر این صندلی که می‌گوید:

«من یک‌نفره‌ام»!

هندسه عشق

جای مرا باز می‌کند

کنار تو


از ابن محمود

____________________________

چگونه پیدایت کنم؟
وقتی به یاد نمی آورم
چگونه گُمت کرده ام...

گروس عبدالملکیان

____________________________

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر ســـرد شـــدم از دهنــــت افتادم 

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم


تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم


برگرفته از مثنوی بلند علیرضا آذر
____________________________

بهم گفت  تا الان گرسنه ات نشده که عشق از کله ات بپره.
گفتم تا حالا تو خیابون شاشت نگرفته که هر دو تا رو یادت بره.
____________________________


برگ از درخت خسته میشه، پاییز فقط بهونه است.

___________________________


قضیه من و زندگی حکایت پشه و شیشه است.
یه روز شیشه ام، یه روز پشه...

___________________________

این روزا تو جامعه آدمایی هست که 
به چشم گوسفند تو رو می بینند 
و میان جلو که خرت کنند
اما تو گرگ باش!



- سلام
+ سلام
- خوبی
+ ممنون
- خداحافظ
+ خداحافظ

بیش تر ارتباطات روزانه ی آدمی تو همین چند کلمه ساده خلاصه میشه. 
چه غم انگیز، چه رقت بار...

________________

پیش از این گفته بودمت
برای تکیه کردن
به شانه های من
اصلا اعتماد مکن
تو مرا
به تماشای بارو و برج های بلند می بری
اما از لابلای آن همه
من تنها به ماه می نگرم
و برای تو
که محو زیبایی برج ها شده ای
این نگاه های من آیا
مسخره نیستند؟


از لهراسب زنگنه

________________

هوا بد نیست...
دلم گرفته و به قول احسان خواجه امیری: 
"مرد برای هضم دلتنگیاش، گریه نمی کنه، قدم میزنه..."

________________

یادته بت گفتم اگه حسودا بزارن ما با هم می مونیم، بالاخره کار خودشون رو کردن...



وقتی عقل و دلم با هم همزبون میشن، می ترسم!

 یعنی بازم چه کاسه ای زیر نیم کاسه هست؟!
 دوتاشون این روزا خیلی مشکوک میزنن، الان در صلح و رفای کامل دارن درباره مباحث مربوط به  ازدواج صحبت می کنن و از قضا بدون اجازه من به توافق دوجانبه هم رسیدند! خدا بگم چه کارشون کنه!


1- امروز 3-4 ساعتی رو بیمارستان بودم. یکی دست و پاش شکسته بود، یکی کسپول اکسیژن بش وصل بود، یکی میرفت که آنژیوگرافی کنه، یکی هم چنان در اتاق MRI منتظر بود، یکی فلج بود و با ویلچر می بردنش! خلاصه اینا رو که دیدم به عمق زیبایی زندگی خودم پی بردم. یادمه وقتی از غذای خونه خوشم نمیومد و بهونه می گرفتم مامانم میگفت بخور که بعضی ها به نون شب هم محتاجن! نمی دونم این تفکر درسته یا نه! اما می دونم قناعت تنها گنج بی پایان دنیاست.
 
2- آره، میشه خدا رو حس کرد. اما خیلی فرق داره که خدا رو تو لحظه های ساده ی زندگیت حس کنی یا تو لحظه های آخر! 

3- امروز فهمیدم آدمای این قصه ساده میان و بی صدا میرن، فقط توئی که موندنی هستی. 

4- ببین تو همیشه هستی، این منم که از تو دورم! من که پای اومدن ندارم، پس تو نزدیک تر بیا ! 

5- حبل وریدم! از اینجا تا آسمونت یک گام بیش تر نیست. اما گامی به اندازه ی بی نهایت...


معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید


1- بعضی روزا فک می کنم زندگیم شبیه سیفون دستشویی شده، 

دوس دارم داد بزنم هی آقا برو تو صف، نوبت رو رعایت کن...

2- به نظرم کلمات خودشون به تنهایی تلخ یا شیرین نیستند، همش بستگی به گوینده داره!
مثلاً شنیدن کلمه ی "عزیزم" از دهن بعضی ها واسم مث فحشه،
ولی  کسانی تو زندگیم هستن که وقتی بم میگن "غلط زیادی نکن" کلی ذوق می کنم :|

3- چه زیباست احمق نبودن و احمقانه رفتار کردن...

4- جدیداً خوندم احساسات و عواطف هم به وسیله ی هورمون ها کنترل میشه. یعنی هورمون ها ما رو عاشق می کنن! با احتساب این که خوردن و خوابیدن و کلاً فعالیت های بدن زیر دست این هورمون های فلان فلان شده است، من می تونم با اطمینان بگم ما برده ایم، برده ی مشتی هورمون! 

5- بعداً...



صحبت از مهر و محبت چیست؟!
جای آن در قلب ما خالیست.
روزی انسان برده ی عشق و محبت بود،
جز ره مهر و وفا راهی نمی پیمود.
کس نمی داند کدامین روز می آید...
کس نمی داند کدامین روز می میرد...



اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دلِ من گریه می خواد...