تبلیغات
.:: رســـــواى دل ::. - مطالب فروردین 1392


I’m so tired of being here

از بودن در اینجا خسته شدم

Suppressed by all my childish fears

تحت فشار ترسهای بچه گانه ام قرار گرفتم

And if you have to leave, I wish that you would just leave

اگه مجبوری ترکم کنی، آرزو می کنم که هرچه زودتر بری

Your presence still lingers here

چون وجودت رو هنوز اینجا احساس می کنم

And it won’t leave me alone

و اون هرگز من رو تنها نمیگذاره

These wounds won’t seem to heal

به نظر نمیاد که این زخمها خوب شدنی باشن

This pain is just too real

این درد خیلی کاریه

There’s just too much that time cannot erase

اینقدر کاریه که زمان هم نمیتونه اون رو خوب کنه

When you cried I’d wipe away all of your tears

وقتی گریه می کردی اون من بودم که اشکهات رو پاک می کردم

When you’d scream I’d fight away all of your fears

وقتی جیغ می زدی اون من بودم که با ترسهات می جنگیدم

And I held your hand through all of these years

این من بودم که این همه سال دستت رو می گرفتم

But you still have all of me

با این همه، هنوز با تمام وجود مال تو هستم

You used to captivate me by your resonating light

عادت داشتی من رو مجذوب نورهای طنین اندازت کنی

Now I’m bound by the life you left behind

ولی حالا محصور زندگی شدم که تو برام به جا گذاشتی

Your face it haunts my once pleasant dreams

صورتت تمام رویا های من رو شکار می کنه

Your voice it chased away all the sanity in me

صدات عقل و هوشم رو از من گرفته

These wounds won’t seem to heal

به نظر نمیاد که این زخمها خوب شدنی باشن

This pain is just too real

این درد خیلی کاریه

There’s just too much that time cannot erase

اینقدر کاریه که زمان هم نمیتونه اون رو خوب کنه

When you cried I’d wipe away all of your tears

وقتی گریه می کردی اون من بودم که اشکهات رو پاک می کردم

When you’d scream I’d fight away all of your fears

وقتی جیغ می زدی اون من بودم که با ترسهات می جنگیدم

And I held your hand through all of these years

این من بودم که این همه سال دستت رو می گرفتم

But you still have all of me

با این همه، هنوز با تمام وجود مال تو هستم

I’ve tried so hard to tell myself that you’re gone

خیلی سعی کردم به خودم بقبولونم که تو رفتی

But though you’re still with me

ولی گر چه هنوز با منی

I’ve been alone all along

من همیشه تنهای تنها بودم

When you cried I’d wipe away all of your tears

وقتی گریه می کردی اون من بودم که اشکهات رو پاک می کردم

When you’d scream I’d fight away all of your fears

وقتی جیغ می زدی اون من بودم که با ترسهات می جنگیدم

And I held your hand through all of these years

این من بودم که این همه سال دستت رو میگرفتم

But you still have all of me

با این همه، هنوز با تمام وجود مال تو هستم

me ahhh


 Download Here


می خوام به گذشته ببرمتون. اون موقع که فقط خدا بود. نه آدمی بود، نه فرشته ای و نه جهانی. خدا مظهر تمام و کمال بود، نهایت همه ی زیبایی ها رو داشت و می تونست تا ابدیت به خودش افتخار کنه، واسه خودش ناز کنه و به خودش دل بده. به عبارتی خدا هم عاشق بود و هم معشوق. اما خسته کننده بود! خدا می خواست شناخته بشه و نیاز داشت خودش رو نشون بده. به عبارتی پری رو تاب مستوری ندارد! کل اوج و منزلت معشوق در چشمان عاشق نهفته است. خدا دید فرشته ها از روی غریزه اون رو میپرستن و این واسش خوشایند نبود. این بود که آدم رو آفرید و به اون اختیار داد. آدم وقتی زیبایی های خدا رو شناخت به سمتش حرکت کرد و خدا از این که موجودی رو آفریده که با اختیار و نه از روی اجبار اون رو تسبیح می کنه لذت برد. سخت ترین چیز واسه خدا اینه که دوسش نداشته باشیم. تمام گناهان ما رو می بخشه و فقط انتظار داره که ما دوسش داشته باشیم. خلاصه می خواستم بگم اگه کسی رو تو زندگیتون دوس دارید و میخواید نابودش کنید کافیه دیگه دوسش نداشته باشید. این بزرگ ترین عذاب ممکن واسشه.


بگذریم. یادمه چند سال قبل یه فیلم دیدم که تا دو هفته منو از زندگی زده کرد. (اسم فیلم بماند!) چند ماه پیش فیلم Indecent Proposal (پیشنهاد بی شرمانه) رو دیدم که خیلی جالب بود. این دیالوگ به نوعی شروع داستان اصلی فیلم بود. "دیوید" و "دیانا" زن و شوهرن و "جان" هم یه میلیونر:

دیوید: چیزای زیادی رو با پول نمیشه خرید.
جان: نه اینطور نیست.
دیانا: یه مثال من میزنم.
جان: مثلاً؟
دیانا: تو نمی تونی مردم رو بخری.
جان: خیلی ساده است دیانا. من هر روز مردم رو می خرم.
دیانا: اوه! توی تجارت ممکنه اما وقتی پای احساسات در میون باشه نه!
جان: چی داری میگی؟ یعنی نمیشه عشق رو خرید؟
دیانا: بله، کاملاً درسته.
جان: اینطوره؟ دیوید تو چی فک می کنی؟
دیوید: من با دیانا موافقم.
جان: که اینطور... پس بیا تست کنیم. من به تو یک میلیون دلار میدم که یه شب با زنت بخوابم.


عجب پیشنهاد بی شرمانه ای! برداشت آزادش با خودتون! 


پ.ن 1: احساس می کنم از بچگی تا الان این کابوس رو دیدم. من توی یه اتاقم. اتاقی که وقتی به دیوار تهش دست میزنی مثل ریل حرکت می کنه. یه حسی از درون میگه یه چیزی اون ته قایم کردن، یه چیز با ارزش. یه کم که این دیوار رو هل میدی اتفاقات عجیبی میفته. می بینی یدفعه درای اتاق قفل میشه، اگه یه خورده بیش تر اصرار کنی و بری جلو یه صدا از ته اتاق میگه داری اشتباه می کنی نرو جلو. از بچگی تا الان نمی دونم چند نفر به خاطر کنجکاویشون توی این کابوس من مردن. دیشب خودمم داشتم می مردم تو این اتاق، ولی شانس آوردم! خو دوس دارم بدونم چی ته این اتاق هست :(

پ.ن 2: وقتی دلگیری، حتی اگه یه کلمه زیادی از اونی که میخوای هم بشنوی حالت بد میشه.
پ.ن 3: منو اینجوری نگاه نکنید! یه زمانی [که یادم نمیاد] خوش ترین آدم روی زمین بودم. الان افتادم به این بدبختی. 
پ.ن 4: به قول سایه "سزا خود همین است مر بی بری را" ...
پ.ن 5: میخوام روی بعضی از رفتارهام و کارهام فک کنم و عوضشون کنم. تنها مشکل اینه که شاید اون چیزی که بشم به دل خودمم نباشه! نمی دونم کار درستیه یا نه!
پ.ن 6: تجربه نشون داده همه اونایی که به بدبختی دیگران می خندن خودشون به یه بدبختی میفتن که اون سرش ناپیداست! 
پ.ن 7: وقتی که تواضع به خرج میدی هر خری که از راه میرسه فک می کنه به یه دیوار کوتاه رسیده، جفتک میزنه و خرابت می کنه.


امروز داشتم دلم رو میدیدم

دلی که موقعی تو سینه ام جا نمیشد
موقعی که یه دریا بود
ساکت و پر غرور
ولی حالا مریض شده
لاغرِ لاغر شده
دلی که می خواست 
پله پله
تا ملاقات تو بیاد
خسته ی ِ خسته است
دار مث شمع 
آب میشه 
اون هم جلوی چشمام
نمی دونی چقد سخته
امشب داشت تو سینه ام می لرزید
یه کم خاک دورش ریختم
تا کمی آروم بگیره.
ولی باور کن دیگه کم آوردم
وقتی که دلتنگ میشه
وقتی که بهونه ی تو رو میگیره
نمی تونم آرومش کنم
دیگه اون دلِ سابق نیست
این دل دیگه دلِ من نیست
نه به فکرمه و نه غم خوارم
این دل دلِ توئه
که اشتباهی 
تو سینه ی من جا گذاشتن
من می دونم یه روزی
یکی از همین شب ها
از درد غربت می میره.
گناهش گردن خودته.


پ.ن: سزای دلی که هیچ وقت به نبودنت عادت نکنه همینه. احساس می کنم دلتنگی از جنس مردنه. خیلی دلم تنگه امشب، خیلی بیش تر از خیلی های همیشه دلم تنگه امشب  :(


این آپ صرف دری وری است و فاقد هرگونه ارزش مادی و معنوی می باشد! خلاصه نخونید بهتره!

اععع روزای تعطیل اصلاً حال نمیده، اونم واسه یه خوابگاهی. فقط رو تختت دراز می کشی و با حسرت نگاه ساعت می کنی! دوس داری این عقربه ی لعنتی کوچولو رو بگیری با دست ببری جلو! خوابگاه هم که خلوت، کسی نیس باش چرت و پرت بگی، البته حوصله فک زدن رو هم نداری که بخوای بگی! خلاصه تنها چیزی که به ذهنت میرسه اینه که بری بیرون. اصفهان هم که همیشه خدا اگه ولت کنن همیشه سر از سی و سه پل درمیاری. آه خدای من چه جمعیتی اونجا ریخته بود! ینی راس میگن موش رو پنیر از سوراخ بیرون میاره اصفهونی رو آب زاینده رود. :دی جمعیت به حدی بود که اگه هر کدوم تو آب زاینده رود تف میکردن سیل میومد. :دی ولی وژداناً خعلی باصفا بود. اصن ناجووور باصفا بود :دی منم نشستم لب آب و به فانتزی هام فک کردم. [کاش یه شیشه مشروب هم دسم بود ولی من به دلسترم قانع ام :دی] داشتم فک می کردم کاش تو برنامه گلبرگ به جا این حاج آقا دهنوی، من رو دعوت می کردن. می رفتم اونجا و این مجری برنامه ازم سوال می کرد که یا شیخ نظر خویشتن رو درباره نحوه ی انتخاب همسر بیان دارید! منم یه سکوت معنی دار می کردم و بعدش به ریش های مطهرم [:دی] یه دستی میاوردم و با صدای آروم و شمرده لب به سخن می گشودم و می گفتم: جوان ما باید از دختر مورد علاقش بخواد که بره حموم و برگرده و بعد اگه اون رو پسندید، انتخاب کنه! اصن یه وعضی. خلاصه رشته ی افکارمون رو بریدیم و رفتیم به گذشته. اون جا که یه مسیج واسم اومد به این مضمون که "علی تو خیلی بی شووووری" و منم جواب دادم "می دونم" و داشتم به این فکر می کردم که تمام بی شعورهای دنیا نمی دونن که بی شعورن! پس اگه یه بی شعور پیدا بشه که بدونه بی شعوره دیگه بی شعور نیس :دی  راسی این چیزی که الان میگم به خاطر این نیس که کلاسشو بیام ولی باور کنید می خواستم برم یه دوش بگیرم و بعد از این که از اتاق رفتم بیرون فهمیدم حولمو نبردم! دلتون بسوزه می بینید چه حافظه ای دارم :دی ما دیگه گرگ بارون دیده ایم، حواسمون هس که بی حوله نریم دوش بگیریم :)) 
الانم این مخ بیچاره می خواست درباره یه مسئله نظر بده که سریع زدم تو دهنش و گفتم خبه خبه واسه من ادا فیلسوفا رو در نیار. اونم در کمال ناباوری گذاش قهر کرد. نمی دونسم اینقده بی جنبه اس! الانم باید از دلش دربیارم. :))
یادش بخیر بچگی ها. از همون بچگی خل بودم، فک می کردم وقتی بارون میاد مورچه ها با چتر میان بیرون! وعععع الانم بارون میاد، برم تو حیاط مورچه ها رو ببینم. بای :دی



مدامم مست می دارد 
نسیم جعد گیسویت
خرابم می کنم هر دم
فریب چشم جادویت


قبلاً این شعر رو فقط می خوندم و با صدای سالار عقیلی گوش میدادم ولی الان حسش می کنم‌، از تهِ تهِ دل. انگار که همین جایی و منم مستِ مست...! همینجوری باش، دورِ نزدیک... سعی نکن نزدیک بشی، نزدیکِ دور... نمی دونی چه لذتی دارم می برم! به قول بیدل "اصطلاح عشق بسیار است و من دیوانه ام" :)



God save us everyone
Will we burn inside the fires of a thousand suns
For the sins of our hands
The sins of our tongues
The sins of our fathers
The sins of our young

پ.ن 1: شده یه کاری واستون پیش بیاد که انجام دادن یا ندادنش فقط باعث بشه مث سگ پشیمون بشید؟ من الان دقیقاً همین حس رو دارم.
پ.ن 2: هی زندگی! فک نکن زیادی جدیت گرفتم. اصن برو به درک...  
پ.ن 3: نه من حوصله زندگی رو دارم، نه زندگی حوصله ی منو. خدایا به بزرگیت قسم بزن راحتمون کن... :((


تو اجتماع همه کارا را ما مردا می کنیم،
همه پولها را ما مردا می دیم،
همه سگ دو زدن ها مال ماست،
هر چی سکته قلبی ها و بدبختی ها و بیچارگی ها
و چک برگشت خوردن ها
و زندان رفتن ها مال ماست.
اون وقت جنس لطیف راحت می گه:
"در طول تاریخ به ما ظلم شده ...
ما خواهان حقوق برابر هستیم"
حقوق برابر می خوای برو فاضلاب پاک کن،
برو سوپور شهرداری شو،
نصف شب خیابونا رو جارو بکش،
چه طور موقع کار کردن جنس لطیف هستین
ولی صحبت حقوق که می شه، حقوق برابر می خواین؟!

 نیما [پارسا پیروزفر] - فیلم نقاب


پ.ن 1: این فیلم رو هم جز معدود فیلم های زیبای ایرانی قرار میدم. واقعا داستانش قشنگ بود و جنجالی!
پ.ن 2:  خیر سرم سوار اتوبوس شدم. راننده محترم دو برابر ظرفیت اتوبوس خانم سوار کرد. یعنی به معنای واقعی خاک بر سر ریده بود با این مسافر سوار کردنش! بجز صندلی های ردیف اول اتوبوس‌، بقیه ردیف ها رو خانم ها اشغال کرده بودن و بقیه شون هم سرپا وایساده بودن. یکی از خانم ها همش به بغل دستیش می گفت هلم نده میخورم به این آقا (منظورش من بود!) بهش گفتم دیگه وقتشه ما هم بریم سازمان دفاع از حقوق آقایون بزنیم. سری تکون داد و خندید! یه پیرمرده هم داشت به بغل دستیش می گفت چه خبره! تازه ده تا زن سوار میکنه فقط دوتاشون کارت میزنه و جالب اینجا بود که بغل دستیش هندزفری گوشش بود و این آقا فقط داشت آلودگی صوتی ایجاد می کرد.
پ.ن 3: خدایا صد بار بت گفتم کمیت مهم نیس، خواهشاً کیفیت رو رعایت کن...



پدر + مادر + دو برادر + دو خواهر + دو داماد


از معدود سال هایی که ماهی هاشو من نگرفتم!

این سه نفر!


صندلی خالی پارک

حرکت بعدی و مات 


رنگ و بوی طبیعت


شکار کفشدوزک :دی


خود سیزده


باران سیزده





یارو میره زن میگیره، بعد به زنش میگه تو باید چادر سرت کنی! یکی نیس بگه خب خر نفهم، تو اگه زن چادری می خواستی، می رفتی یه زن چادری میگرفتی. چشات که کور نبود...؟ بود؟



پی نوشت های بعضاً بی ربط:
پ.ن 1: دیگران رو همون طور که هستند باید دوست داشته باشیم، نه همون طور که خودمون میخوایم.  
پ.ن 2: بیچاره پسرا. وقتی که 22 یا 23 سالشونه، عاشق میشن ولی خونواده شون نمیذاره زن بگیره. کم کم زمان میگذره و دیگه نسبت به همه چی بی تفاوت میشه. حالا بالای 32 سال سنشه و خونواده هر چی اصرار می کنه زن نمیگیره. هی بهش میگن این همه دختر برو یکی رو بگیر ولی به قول شازده کوچولو بین این همه گل، هیچی گل خودم نمیشه. 
پ.ن 3: دلم گرفته! باید برم یه چاه باز کن بخرم، بخورم، راحت شم...
پ.ن 4:  شازده کوچولو خطاب به یه عالمه گل سرخ میگه: شما سر سوزنی مثل گل من نیستید نه کسی شما رو اهلی کرده نه شما کسی رو. شما خوشگلید اما خالی هستید براتون نمیشه مُرد! اون به همه ی شما سَره! چون اون گل منه! جز با دل، هیچی رو اونطور که باید نمیشه دید، نهاد و گوهر و ذات رو چشم سر نمی بینه.
پ.ن 5: قبول دارم خیلی از پسرا فقط به زیبایی صورت اهمیت میدن اما به نظرم اول زیبایی سیرت بعد زیبایی صورت. بیش تر که فکر می کنم می بینم همه چی تو کلمه ی "درک" خلاصه میشه. 
پ.ن 6: بعضی پسرا تا 40 سالگی هم هنوز دهنشون بوی شیر میده.
پ.ن 7: به عشق در نگاه اول هم اعتقاد دارم هم ندارم. اصن یه وضی.
پ.ن 8: چگونه پیش تو ناید پری به شاگردی // که مو به موی تو در علم غمزه استاد است! 
پ.ن 9: کلاخا دوباره هی قار فار می کنن...! 




هیچ وقت چیزتو پیش کس دیگه ای دراز نکن...

هیچ می دونین اگه كلمه ى "دست" اختراع نشده بود و به جاش از كلمه ى "چیز" استفاده می كردیم روزانه چه جمله هایی می شنیدیم؟... زیاد به مختون فشار نیارین! خودم مثال می زنم...

توی كتاب علوم می نوشتند: چیز خیلی مفید است! با چیز می توان اجسام را بلند كرد! بعضی از چیزها مو دارند و برخی دیگر بی مو هستند! ولی كف چیز مو ندارد! هیچوقت چیز خود را توی سوراخ نكنید! چون ممكن است جانوران نوك چیزتان را گاز بگیرند! همیشه قبل از غذا چیز خود را با آب و صابون بشویید! هیچوقت با چیز كثیف غذا نخورید! ..... خانمها همیشه دوست دارند به چیز خود لاك و كرم بمالند! این عمل براى محافظت از چیز خوب است! آدم وقتی سردش می شود چیزش را روی بخاری یا زیر بغل می گیرد!
در كتاب تاریخ می نوشتند: اردشیر دراز چیز به هندوستان لشكر كشی كرد و چیز اجانب را كوتاه نمود! ..... مردم توی كوچه و بازار می گفتند: لامصب چیز ما نمك نداره! به هر كسی خوبی كردیم جوابش بدی بود! از قدیم می گفتند با هر چیز بدی با همون چیز پس می گیری! ..... پدری به پسرش درس ادب می داد: پسرم هیچوقت پیش مردم چیزتو دراز نكن! ..... توی بیمارستانها آدمهایی رو می دیدیم كه چیزشون توی تصادف قطع شده و مجبور بودند تا آخر عمر از چیز مصنوعی استفاده كنند! ..... دزدهای مسلح موقع زدن بانك می گفتند: چیزها بالا! چیزهاتون رو بذارین پشت سرتون! اگه كسی چیزش به زنگ خطر بخوره چیزشو می شكنیم! و رییس بانك به پلیس می گفت: چیزم به دامنتون! دزدها رو بگیرین! و پلیسها هم چیز از پا درازتر از ماموریت بر می گشتند!
هر روز در اخبار می شنیدیم كه: اینبار چیز استكبار جهانی از آستین فلانی بیرون آمده!
و پسر جوانی در دفترچه ى خاطراتش می نوشت: اون روز من با دختر خانمی آشنا شدم... او چیزش رو دراز كرد و من چیزش رو گرفتم و كمی فشار دادم! چه چیز گرم و لطیفی داشت! از خجالت چیزش خیس شد! و دوستی ما از همون روز شروع شد! دیروز بازم اونو توی اتوبوس دیدم... چیزم رو به میله گرفتم و رفتم جلو! از دیدن من خوشحال شد و گرم صحبت شدیم... اتوبوس خیلی تند می رفت و من برای اینكه اون نیفته چیزم رو گذاشتم پشتش! از این كار من خوشش اومد و تشكر كرد... اون دو ایستگاه بعد پیاده شد و من چیزم رو براش تكون دادم! امروز هم توی كافه تریا قرار داشتیم... رفتیم و سر یه میز نشستیم... فضای اونجا خیلی تیره و تار بود... من چیزمو گذاشتم روی چیزش و گفتم: چقدر چیز شما كوچیك و نرمه! اون هم گفت: چیز شما بزرگ و داغه! بعد از نوشیدن قهوه بیرون اومدیم... چیزامون توی چیز همدیگه توی خیابون راه می رفتیم و مردم هم ما رو نگاه می كردند! اونو به خونه شون رسوندم و دوباره چیزمو گرفت و من هم چیزشو فشار دادم! ازش دور شدم و از دور چیزمو واسش تکون دادم... هوا خیلی سرد بود... چیزم داشت یخ میزد! برای همین چیزمو گذاشتم توی جیبم!

تجسم بقیه ى متن رو میذارم به عهده ى خودتون!


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •